برچسب:
نویسنده: اشکان کاشانی
من به آمار زمین مشکوکم
این همه آدم رو
برچسب:
نویسنده: اشکان کاشانی
و روز دانش آموز بود
روز دانش آموزان
برچسب:
نویسنده: اشکان کاشانی
تنها یک شب است یک شب که هزار شب نمی شو
برچسب:
نویسنده: اشکان کاشانی


باز من می مانم و یک دل هوایی از بین الحرم
کی شود من بکشم هوایت را نفس
برچسب:
نویسنده: اشکان کاشانی


چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت
که از دوری برآید از دلم آهی
بسوزد هفت دریا را ...
برچسب:
نویسنده: اشکان کاشانی
کویرم ام
تشنه از حضور وجودت
لبریز ا
برچسب:
نویسنده: اشکان کاشانی
سکوت
و دیگر هیچ نمی گویم
و این بزرگتر
برچسب:
نویسنده: اشکان کاشانی


اگر چه دیر بماندم امید بر نگرفتم مَضَی الزَّمانُ وَ قَلبی یَقولُ اِنکَ آتی
برچسب:
نویسنده: اشکان کاشانی

امام زمانم
خجالت می کشم نفس لماره را با خطی کم کنم
عذاب وجدان را
که حتی درون هم می فهمد در اشتباهی
خجالت می کشم به بهانه جدولی تو را خطاب کنم
امام زمان +م
خجالت می کشم به خاطر مهربانی ات
م معصیت اضافه کنم به پایان اسمت
و با آن «م» دلت را بشکنم
خجالت می کشم ...
برچسب:
نویسنده: اشکان کاشانی
یك شب داشتم به دوران هاى مختلف تاريخى فكر مى كردم. با خود گفتم خوشا به حال كسانى كه در زمان پيامبر زندگى مى كردند، كسانى كه پيامبر را يارى كردند و با تمام وجود از دستورهاى آن حضرت اطاعت مى كردند. به راستى كه آنها بهترين مردم تاريخ بودند. بعد از مدّ
برچسب:
نویسنده: اشکان کاشانی
دور بیله آغلاما/ سینه می داغلاما / گوز لری باغلاما
جان رقیه
غم قلبیمی دلیر/ رقیه م دینجلری / د
برچسب:
نویسنده: اشکان کاشانی
روزی زنگ خانه پسرڪ زده شد.او مقابل ایفون رفت. مردی نورانی پشت در بود گوشی ایفون را برداشت وپرسید:ڪیه؟ مرد نورانی پاسخ داد من "مهدی فاطمه ام " تو یڪی از شیعیان ما هستی درست است؟نمی خواهی مارا به داخل خانه ات دعوت ڪنی؟ پسر با چشمانی اشڪ
برچسب:
نویسنده: اشکان کاشانی
رقیه جان امشب قرار بود تاریخ در شهر ما تکرار شود. با اینکه درست و دقیق تکرار نشد ولی باز هم شد امشب به چشم خودم دیدم سر بابا بالای نیزه را دیدم دلهره و ترس را دیدم گریه را دیدم خنده شیطانی را دیدم نمک پاشیدن بر زخم را دیدم عمه گریان را دیدم
برچسب:
نویسنده: اشکان کاشانی
برچسب:
نویسنده: اشکان کاشانی
گاهی اوقات اتفاقتی میوفته که حتی خودت باور نداری
اتفاقتی میفته که ازشون فرار می کردی ولی حالا آرزوت شده
اتفاقاتی میفته که تنها پناه می بری بر خدا
دلی که مقابل اتفاقات خرد میشه و با تمام توان عقب کشیده میشه...
تنها یک توکل احتیاجه که پرتاب بشه به سوی
برچسب:
نویسنده: اشکان کاشانی


چشم بسته ام جاده خیال را
صدای پای کسی می آید...
برچسب:
نویسنده: اشکان کاشانی